نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی! نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی!دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی!صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبیوزیدی بر لب ایوان و، ایوان شد چه ایوانی!نبودی بغض کردم... حرف ها را... خودخوری کردمدلم ارگ است و ارگ از خشت... ویران شد، چه ویرانی!گوزنی پیر بر مهمان سرای خانه ی خانیبه لطف سرپُری تک لول مهمان شد، چه مهمانی!یکی مثل من بدبخت در دام نگاه تویکی در تنگی آغوش زندان شد، چه زندانی!هلا ای پایتخت پیر، تای دسته دارت کو؟بگیرد دست من را آه، "طهران" ش
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
عمری است حلقه در میخانه ایم مادر حلقه تصرف پیمانه ایم ما
مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمیاز تشنگان گریه مستانه ایم مادر چشم ناقصان جهان گرچه نارسیمچون باده، جوش سینه میخانه ایم ماعشاق را به تیغ زبان گرم می کنیمچون شمع، تازیانه پروانه ایم ماگر از ستاره سوختگان عمارتیمچون جغد، خال گوشه ویرانه ایم ماعمری است رفته ایم ازین خاکدان برونبی درد را خیال که در خانه ایم ماچون خواب اگرچه رخت اقامت فکندهایمتا چشم می زنی به هم، افسانه ایم مااز نورسیدگان خرابات نیستیمچون خشت، پا شکسته میخانه ایم ماجز جستجوی ر
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمتو اگر چنین لطیف از در بوستان درآییگل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتمچو به منتها رسد گل برود قرار بلبلهمه خلق را خبر شد غم دل که مینهفتمبه امید آن که جایی قدمی نهاده باشیهمه خاکهای شیراز، به دیدگان برُفتمدو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآیدبتر از هزاردستان بکشد فراق جفتمنشنیدهای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی؟نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتمنه عجب شب درازم که دو دیده باز باشدبه خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتمز هزار خون سع
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
درختم گرچه گاهی چشم با افلاک دارم منهمیشه «ریشه» اما در نهاد خاک دارم منبگو در سایه سارم دوست یا دشمن بیاسایند...نگویی تا که از «ایثار» خود امساک دارم منخوشا بر جویباران خم شدن هایم که خوش سیریدر این آیینه های جاری ادراک دارم منبه سرمای زمستان نیز گُر می گیرم از مستیکه شولا ها به تن از پیچه های تاک دارم منخزان فصل سبکباری است نه هنگام عریانیاز اینرو پیش تاراجش سری «بی باک» دارم منزمستان چله ی خلوت نشینی با گل برف استنپنداری که بی حکمت سری در لاک دارم منستون یادگاری های رنج و شادیم غم نیستاگر ا
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
جواب داشتم اما پیِ سوال نبودمبه خواجه رو نزدم ، معتقد به فال نبودمبه هر رَوال که میشد زدند بال و پرم رااگرچه رو به زوالم ولی وبال نبودم
از آهِ آینه خویان دلم گرفت و شکستمولی برابرِ هر سنگ ، چون سفال نبودمشراب خوردم و الحق که خونِ خلق نخوردمکه من حرامخورِ ظاهرالحلال نبودماگر به خونِ خودم لقمه میزنم همه نوشمکه جیرهخوارِ سرِ سفرهی شغال نبودممیانِ میکدهی یکدلان غزل خواندمولی به مسجدِ تزویریان بِلال نبودمبرای هر لجنی دست بر قلم نکشیدمبرای هر نجسی مثلِ دستمال نبودمبی آبرو نشدم نان به نرخ روز ن
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
یک عمر زخم را به نمک شستم و دریغدیشب نوشته است؛ نمک ناشناس؛ من
تهمت شنیده ایم و خمویش و برهنه ایمزخمی دهان گشوده که چاک لباس؛ منسرمه نمی کشند سیامشق کهنه رااز من بپرس از من ویرایش شناس؛ منزیبایی که کوچه به کوچه وزید؟ توتاوان که داد؟ من که اسیر تقاص؟ منهر کس دلیل سوز غزل هایم از خواستگردن بگیر...گردن بکش ..... بخند....... بگو با سپاااااس من!!!!!حامد عسگری
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
به حرفهای عجیبش عجیب شک دارم
به این خدای عجیب و غریب، شک دارم!
به ساده لوحی آدم، به حیله شیطان
به راز باغ درختان سیب، شک دارم!
به سوز آتش دوزخ، به لطف آب بهشت
به این حکایت انسان فریب، شک دارم!
ز بسکه تیر دعایم به سنگ خورده دگر
به صدق آیه امن یجیب، شک دارم !
همیشه سایه ای از ترس پیش رویم بود
در آن زمان که سرودم عجیب شک دارم...
محمد حسین خوشنویسان
(بیداد خراسانی)
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی