خرید بک لینک
نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی! نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی!دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی!صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبیوزیدی بر لب ایوان و، ایوان شد چه ایوانی!نبودی بغض کردم... حرف ها را... خودخوری کردمدلم ارگ است و ارگ از خشت... ویران شد، چه ویرانی!گوزنی پیر بر مهمان سرای خانه ی خانیبه لطف سرپُری تک لول مهمان شد، چه مهمانی!یکی مثل من بدبخت در دام نگاه تویکی در تنگی آغوش زندان شد، چه زندانی!هلا ای پایتخت پیر، تای دسته دارت کو؟بگیرد دست من را آه، "طهران" شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:30

عمری است حلقه در میخانه ایم مادر حلقه تصرف پیمانه ایم ما مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمیاز تشنگان گریه مستانه ایم مادر چشم ناقصان جهان گرچه نارسیمچون باده، جوش سینه میخانه ایم ماعشاق را به تیغ زبان گرم می کنیمچون شمع، تازیانه پروانه ایم ماگر از ستاره سوختگان عمارتیمچون جغد، خال گوشه ویرانه ایم ماعمری است رفته ایم ازین خاکدان برونبی درد را خیال که در خانه ایم ماچون خواب اگرچه رخت اقامت فکنده‌ایمتا چشم می زنی به هم، افسانه ایم مااز نورسیدگان خرابات نیستیمچون خشت، پا شکسته میخانه ایم ماجز جستجوی رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:30

چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمتو اگر چنین لطیف از در بوستان درآییگل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتمچو به منتها رسد گل برود قرار بلبلهمه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتمبه امید آن که جایی قدمی نهاده باشیهمه خاک‌های شیراز، به دیدگان برُفتمدو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآیدبتر از هزاردستان بکشد فراق جفتمنشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی؟نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتمنه عجب شب درازم که دو دیده باز باشدبه خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتمز هزار خون سعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:30

درختم گرچه گاهی چشم با افلاک دارم منهمیشه «ریشه» اما در نهاد خاک دارم منبگو در سایه سارم دوست یا دشمن بیاسایند...نگویی تا که از «ایثار» خود امساک دارم منخوشا بر جویباران خم شدن هایم که خوش سیریدر این آیینه های جاری ادراک دارم منبه سرمای زمستان نیز گُر می گیرم از مستیکه شولا ها به تن از پیچه های تاک دارم منخزان فصل سبکباری است نه هنگام عریانیاز اینرو پیش تاراجش سری «بی باک» دارم منزمستان چله ی خلوت نشینی با گل برف استنپنداری که بی حکمت سری در لاک دارم منستون یادگاری های رنج و شادیم غم نیستاگر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:30

جواب داشتم اما پیِ سوال نبودمبه خواجه رو نزدم ، معتقد به فال نبودمبه هر رَوال که می‌شد زدند بال و پرم رااگرچه رو به زوالم ولی وبال نبودم از آهِ آینه خویان دلم گرفت و شکستمولی برابرِ هر سنگ ، چون سفال نبودمشراب خوردم و الحق که خونِ خلق نخوردمکه من حرام‌خورِ ظاهرالحلال نبودماگر به خونِ خودم لقمه می‌زنم همه نوشمکه جیره‌خوارِ سرِ سفره‌ی شغال نبودممیانِ میکده‌ی یکدلان غزل‌ خواندمولی به مسجدِ تزویریان بِلال نبودمبرای هر لجنی دست بر قلم نکشیدمبرای هر نجسی مثلِ دستمال نبودمبی آبرو نشدم نان به نرخ روز نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:30

یک عمر زخم را به نمک شستم و دریغدیشب نوشته است؛ نمک ناشناس؛ من تهمت شنیده ایم و خمویش و برهنه ایمزخمی دهان گشوده که چاک لباس؛ منسرمه نمی کشند سیامشق کهنه رااز من بپرس از من ویرایش شناس؛ منزیبایی که کوچه به کوچه وزید؟ توتاوان که داد؟ من که اسیر تقاص؟ منهر کس دلیل سوز غزل هایم از خواستگردن بگیر...گردن بکش ..... بخند....... بگو با سپاااااس من!!!!!حامد عسگریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:30

لیلا شدن به چشم و رخ و زلف و خال نیستمجنون شدن به عربده و قیل و قال نیستصدها موذن آمد و صد ها اذان سروداما از این میانه یکی چون بلال نیستگفتی که با دعا به خدا می رسی ولیهر شب کمیل خواندی و هیچت کمال نیستاین های و هوی پوچ دعا نیست ادعاستوقتی که آب چشمه چشمت زلال نیستشیطان به سجده آمده اینجا.... خدا .... ببینبا مکر خلق سجده شیطان محال نیستخون درخت تاک حلال است عاشقاندر مذهبی که خون شقایق حلال نیستبیداد می گریست که دادی نمانده استجز این دگر به سینه تنگش ملال نیست...امیرحسین خوشنویسان (بیداد خراسانی) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 15:05

هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببردمي تواند خبر از مصر به كنعان ببردآه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:يوسف از چاه درآورده به زندان ببردواي بر تلخي فرجام رعيت پسریكه بخواهد دلي از دختر يك خان ببردماهرویی دل من برده و ترسم اين استسرمه بر چشم كشد، زيره به كرمان ببرددودلم اينكه بيايد من معمولي راسر و سامان بدهد يا سر و سامان ببردمرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچدناگزير است لبي تا لب قليان ببردشعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوهبايد اين قائله را "آه" به پايان ببردشب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شدماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببردحامد عسکری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 17:33

...و من كه رهگذري در صداي بارانمهنوز فرق تو را با خودم نمي دانمتو هفت چلچله كوچي ،بهار تازه ئ منمن شكسته، اسير چهل زمستانمتبر بگير و بر آشوب و تن به تن بشكنمرا كه شاخه اي از يك درخت عريانمشبي بهشت خدا را به خاطر آوردمبه اسم سيب رسيدم شكست دندانمترانه ، سايه ندارد ترانه بي برگ استبه خاطر تو از اين پس درخت مي خوانمسپند وكندر و آتش چه قابلي داردبيا بيا كه برايت غزل بسوزانم!!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 17:33

به حرفهای عجیبش عجیب شک دارم

به این خدای عجیب و غریب، شک دارم!

به ساده لوحی آدم، به حیله شیطان

به راز باغ درختان سیب، شک دارم!

به سوز آتش دوزخ، به لطف آب بهشت

به این حکایت انسان فریب، شک دارم!

ز بسکه تیر دعایم به سنگ خورده دگر

به صدق آیه امن یجیب، شک دارم !

همیشه سایه ای از ترس پیش رویم بود

در آن زمان که سرودم عجیب شک دارم...

محمد حسین خوشنویسان

(بیداد خراسانی)

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 18:11

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور، نشناسم ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر ! { جیحون یزدی } ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:54

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنیدمن که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنیدباد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد بردبنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنیدمن از آیین شما سیر شدم ... سیر شدمپنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنیددست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنیدآی! آنها! که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 18:56

باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشدهر مرد که با خود جگری داشته باشد حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش در لشکــر دشمن پسری داشتـــه باشد ! حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل بازیچــــه ی دست تبــــری داشتـه باشد سخت است پیمبر شده باشی و ببینی فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد ! آویخــــادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 18:56

من و نسیم نگاهت من و ترنم عشقمن و شمیم حضورت ، من و ترنم عشق نگاه منتظر من، و حجم عاصی کوه و عطر روح نواز گناه گندم عشق دوباره می خورم از نو ، چه سیب یا گندم چه فرق می کند آغاز راه مردم عشق شراب خانگی چشم غمگسار تو و.... من و دخیل دمادم به حضرت خم عشق تو آشنای منی و منم غریب نگات چه اتفاق عجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 18:56

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم مرده ام، دارم خوراكِ جانورها می شوم بی خیال از رنجِ فریادم تردّ د می کنند باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم با زبان لالِ خود حس می کنــــــم این روزها هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این این کــــــــه دارم مثل مفقودالاثـرها می شوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 18:56

صفحه بندی